شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار

پيام

+ يک روز که مهدي از مدرسه به خانه آمد، از شدت سرما گونه ها و دست هايش سرخ و کبود شده بود. پدرش همان شب تصميم گرفت براي او پالتويي تهيه کند. دو روز بعد با پالتوي نو به مدرسه رفت. اما غروب همان روز که از مدرسه برگشت با ناراحتي پالتويش را به گوشه ي اتاق انداخت. او در حالي که چشمانش پر از اشک بود گفت: چطور راضي شوم پالتو بپوشم وقتي دوست بغل دستي ام از سرما به خود مي لرزد؟! درد نوشت:پاييز که مي شو
حاج رضوان 29
رتبه 0
0 برگزیده
508 دوست
محفلهای عمومی يا خصوصی جهت فعاليت متمرکز روی موضوعی خاص.
گروه های عضو
فهرست کاربرانی که پیام های آن ها توسط دبیران مجله پارسی یار در ماه اخیر منتخب شده است.
برگزیدگان مجله فروردين ماه
vertical_align_top